تبليغاتX
...برایم بمان...

...برایم بمان...

عشقت آرومم میکنه....

مینویسم از تو...

همیشه از گفتن حرفایی که تو دلمه هراس داشتم


اما میخوام اینجا بنویسم از همه چی از عشقم


زندگیم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط باران  | 

من بی تو.....

من بی  تو٬يه ناتمومم

 

                         من بی تو٬يه نيمه جونم

 

دور از تو٬نزار بمونم

 

                        من بی تو ٬ نه! نمی تونم ...

 

ای عشق راه دور من٬شکسته ی مغرور من

 

                        حادثه رفتن تو بود٬مهم نبود غرور من

 

مهم نبود شکستنم٬به پای تو نشستنم

 

                       مهم تو بودی عشق من٬نه قصه ی دل بستنم

 

جای تو آغوش منه٬اين نغمه ی دوست داشتنه

 

                       رفتی و خاطرات تو٬قلبمو آتيش می زنه

 

اشکام به وقت رفتنت٬عذاب تلخ باختنت

 

                       ارزششو داشت عشق من٬معجزه ی شناختنت

 

مهم نبود دل سوختنم٬دور از تو پرپر زدنم

 

                      به افتخار عشق تو٬می گم که بازنده منم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط باران  | 

عشق پر زده...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط باران 

چتر شکسته...

 

پنجره بسته

 دلم شکسته

  دلی که تنها

   دل به تو بسته

     با یاد عشقت

      همیشه مسته

        اما تو رفتی

         به من می گفتی

           هرجا که باشی

               نمی شه روزی

                   ازمن جداشی

اما چه اسون

 دلکندی از من

  دورغ می گفتی

    دو پای خستم

      چتر شکستم

        توی خیابون

           نم نم باروون

             پای پیاده

                اخ که چه ساده

                   عشق رو می خواستم

                      هر روز می شینم

ترو ببینم

  تو اون خیابون

     زیر بارون

        چه خوش خیالم

          که برمی گردی

              باور ندارم

                 صدای نازت

                      توی خیالم

دستای گرمت

  تو دست سردم

     ستایشم کن

       حتی تو خوابم

      هنوز چشم به راتم

         اگه تو حتی

           خاطره باشی

            بازم قشنگه

              مال من باشی

                هر جا که رفتی

   هرجا که باشی

      خدانگهدار ..........

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط باران  | 

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید٬ روی این آبی آرام بلند٬

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش

بی حاصل موج؟ چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت٬ مات و مبهوت بدان می نگری؟

نه به باد٬ نه به آب٬ نه به برگ٬ نه به این آبی آرام بلند٬

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام٬

نه به این خلوت خاموش کبوترها٬

من به این جمله نمی اندیشم!!!

من مناجات درختان را هنگام سحر٬رقص عطر گل یخ را با باد٬

نفس پاک شقایق را در سینه کوه٬ صحبت چلچله را با صبح٬

نبض پاینده هستی را در گندم زار٬

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل٬

همه را می شنوم٬ می بینم!!!

من به این جمله نمی اندیشم!!!

به تو می اندیشم!!!

ای سراپا همه خوبی٬ تک و تنها به تو می اندیشم!!!

همه وقت٬ همه جا...

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!!!

تو بدان این را تنها٬ تو بدان این را تنها تو بدان٬

تو بیا! تو بمان با من تنها تو بمان...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط باران 

نیکــــــــــی...

بازی روزگار روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی، ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی

توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

 «بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط باران  | 

اشک خدا...

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست
ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!!
دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!
آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد
حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند
همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت
خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گریه میکنه......
حالا که یاد اون روزهای پاک وقشنگ میافتم بی اختیار ابرهای چشمام شروع
...... به باریدن میکنه


+ نوشته شده در  ساعت   توسط باران  |